أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
125
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
پس هرگاه « 1 » كى يكى از برادران او را تپانچه « 2 » زدى به ديگرى گريختى ، آن ديگر او را « 3 » ضربتى زدى « 4 » ، تا بهر ده « 5 » پناه برد ، هر يكى « 6 » مشتى بر سرش زدندى « 7 » و لگدى بر « 8 » زدندى « 9 » ، هفت اندامش خونآلوده « 10 » مجروح شد ، بيفتاد . شمعون پاى بر سينهء او نهاد و كارد بكشيد « 11 » ، يوسف درو نگريست و بخنديد . شمعون گفت : اى پسر ترا جاى نوحه و گريه است نه جاى نشاط و خنده است « 12 » . يوسف گفت : « رأيت عجبا من صنع ربى . » گفت « 13 » : عجبى مىبينم « 14 » از صنع خداوند من . گفتند . آن چيست ؟ گفت : در آن ساعت كى شما مرا از پدر ستديد « 15 » ، و هر يكى بوسه مىداديد و مىنواختيد ، و من در آن قدو بالا و عرض و پهناى شما نگاه مىكردم ، از شجاعت و شهامت شما مىديدم ، با خود گفتم آن را كى چنين ده « 16 » برادر باشد ، او را از خصم « 17 » و دشمن چه بيم « 18 » و خطر باشد ، چون دلم به مهر شما بسته شد پشت اميدم شكسته شد . بيت تا در دل من « 19 » مهر دگر « 20 » كس پيوست * بار « 21 » غم تو پشت اميدم بشكست دردا و دريغا [ كه ] از آن خاست و نشست * خاكيست مرا بر سر و باديست بدست اگر اين تن « 22 » مسكين « 23 » من پشت بشما باز نگذاشتى بودى « 24 » حق تعالى آفت و بلا « 25 » بر من نگماشتى . پس گفت : اى برادران اگر درين كشتن من شما را [ 34 الف ] مصلحتى پيدا شود ، مرا هزار جان بايستى تا فداى مصلحت « 26 » شما كردمى « 27 » .
--> ( 1 ) - هرگه ( 2 ) - طپانچه ( 3 ) - ديگرش ( 4 ) - بزدى ( 5 ) - + برادر ( 6 ) - و بهر كدام كه پناه مىبرد ( 7 ) - « بر سرش زدندى » ندارد ( 8 ) - + و روى او ( 9 ) - + و همچنين ( 10 ) - « خونآلوده » ندارد ( 11 ) - بركشيد ( 12 ) - + از چه مىخندى ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - ديدم ( 15 ) - بستديد ( 16 ) - يازده ( 17 ) - خشم ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - تو ( 20 ) - ديگر ( 21 ) - در متن : بارى ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - پدر ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - + شما ( 26 ) - + روزگار ( 27 ) - شود